تبليغاتX
ما اگر پنجره ها را بستیم بادبی تقصیر است

ما اگر پنجره ها را بستیم بادبی تقصیر است

سلامم را پذیرا باش...

ورود ممنوع

شاید سه شب توی تب سوختن،یعد از شنیدن این خبر، فرصت خوبی بود که "بی بی" خیلی از مسائل رو تو این

 ایام به  بانو نشون بده ،هرچند این دیدنها به خاطر لیاقت بانو نیست بلکه این خانواده عادتشون سخاوت است.

اینکه از خودت بپرسی چی شد که عاشق بی بی شدی عاشق قم شدی دلت برای رفتن به قم پرپر می زنه اینکه

دلت بخواد همه دوستان و آشنایان حتی خانواده ات رو ترک کنی به عشق بی بی مقیم قم بشی.اما تنها که 

نمی شد.باید عزیزترین هم همرات می آمد.

مشخص شد که اول تو عاشق عزیزترین شدی و گفتی با خوب و خوبترش می سازم و می رم جایی زندگی می

کنم که او اونجاست یا نه اول عاشق جا شدی و وقتیدیدی شرایط عزیزترین با اونجا جوره رفتی و عاشق

عزیزترین شدی!؟

اینکه وقتی آقا رفت قم بانو تو پوست خودش نمی گنجید چون حالا با این سفر تمام دار و ندار بانو توی قم

 بودند.ّبی بی که صاحب خونه بود،عزیزترین هم بود،آقا هم رفته بود.فقط خدا حال دلم رو می دونست و بس.

چقدر خوشحال بودم حس می کردم فقط جای بانو خالیه!

اما باز هم بیچاره دلم که خون شد.

بانو که از تب بلند شد، اولین کاری که کرد روی ورودی قلبش نوشت:

ورود ممنوع.

دیگه هیچکس حق نداره وارد دل بانو بشه.چون این دل خودش زمانی صاحب خوبی

داشت که خیلی عزیز بود!

در دل چگونه یاد تو می میرد؟

یاد تو یاد عشق نخستین است

یاد تو آن بهار دل انگیزیست

کاو را هزار جلوه رنگین است.

......................

بعد نوشت:

چون بانو نمی خواهد ادای عاشق های فداکار را در بیاورد. برای عزیزترین هیچ گونه

آرزویی اعم از خوشبختی و ...نمی کند!

چون عزیزترین بد جور دل بانو رو شکست.امان از دل شکسته بانو که فقط روضه های

کریمی برای حضرت زهرا (س)تبش را پایین آورد!

 

+ نوشته شده در  بیست و دوم آبان 1389ساعت   توسط بانو  | 

بانو حسود نیست...

 

آدم حسودی نیستم.اما خیلی تنهام .

 

همین.

+ نوشته شده در  نهم آبان 1389ساعت   توسط بانو  | 

غیرت بانو برای...

دیشب وقت افطار به این موضوع فکر می کردم که:

برای موفقیت در زندگی،ما آدم ها که نمی توانیم همه کارهای خوب را انجام دهیم؛

بلاخره خطا هم داریم.

اما توی این روز عزیز و بزرگ،چه کنیم که خدا ی متعال دستمان را بگیرد و ...

به عقیده بانو باید برای خدا،خودشیرینی کنیم!

خدایا دوستت دارم....

یکی از خودشیرینی ها این است که برای دین خدا،غیرت داشته باشیم.

و کار کنیم برای دین خدا.

و با خدا معامله کنیم.

با تمام نقص هایمان،دغدغه دین خدا را داشته باشیم.

و بی خیال از کنار احکام،رد نشویم!

همین

..................................................

بعد نوشت:

دلتنگ بعد نوشت هایم هستم.

یا حق

+ نوشته شده در  نوزدهم شهریور 1389ساعت   توسط بانو  | 

عقیق...

آنچه خواسته دلم بود،خواست عزیزترین نبود.

اما می گویند مادر حواسش به همه هست.

و به کرم کریمه ایمان دارم.

و چقدر هوای قم برای بانو خوب است.

 

+ نوشته شده در  هجدهم شهریور 1389ساعت   توسط بانو  | 

منتظرت هستم!بی تفاوت نباش عزیزم.

سلام بر کسی که معرفت ندارد،مخصوصا اگر شهید هم باشد.

کسی که مادرش بعد از یه عمر چشم انتظاری داره از بین میره ولی اصلا قصد برگشتن نداره.

شاید هم اینقدر خودخواست که می خواد مامان رو از ما بگیره ببره پیش خودش.

اگه اینجور باشه ،داداش دیگه دوست ندارم!

آخه تو دیگه چه بچه ای هستی محمدم!

خوبه بابا سه شنبه ها میره گلزارو قبر همه دوستات رو می شوره و کمی آروم میشه.

ولی انقدر تو بهشت بهت خوش میگذره که نمی دونی مامان حدود 3 ماهه که دیگه گلزار نرفته.

و گلزار نرفتن مامان یعنی....

ببخش عزیزم!

می دونی چقدر برام عزیزی اما با بی محلی هات،خودت خواستی دعوات کنم .

آخه الان سن من از تو بیشتره!نیست؟

درسته خیلی دوستت دارم اما باور کن مامان داره آب می شه اونم جلوی چشم من و بابا.

به فکر من نیستی داداش؟

..........................

شب قدر امشب،به میزبانی شهدا ست.می دونم تو هم هستی. میشه مامان هم باشه؟

+ نوشته شده در  پانزدهم شهریور 1389ساعت   توسط بانو  | 

بانو...

امشب تنها پناهم تویی....

 

پناهم بده...

+ نوشته شده در  هفتم شهریور 1389ساعت   توسط بانو  | 

بیچاره دلم...

حسم،یه حس خاصه.

دوستش دارم.نمی داند!

مثل همون وقتی که یه چیزی به اسم بغض،گلوی تو رو فشار میده،و تو تحمل می کنی!

بیشتر فشار میده،تو باز تحمل میکنی!

 ف...ش..ا...ر...

ت..ح..م...ل

تا اینکه قطرات داغ اشک،روی کویر گونه هات،راز دلتنگی تو رو هویدا می کنه.

اماحیف که دیگه اون نیست که ببینه.وباز تو می مانی وغرورت که دیگه از دستش خسته هستی....

غروری که ...

دلتنگ عزیزانم.

همین!!!!!

+ نوشته شده در  نهم مرداد 1389ساعت   توسط بانو  | 

به خدا،یار منی،یار منی، یار منی...×

 

امروز سه شنبه بود.امروز میلاد امام خوبم بود.

امروز رفته بودم پاتوق برای میل کردن یک لیوان آرامش.

حدس می زدم امروز خونه شهدا زیاد شلوغ نباشه!آخه امروز جشن بود دیگه!

اول رفتم یادمان شهید هاشمی....

خانواده اش همه بودند..دلم خیلی سوخت برای بابام.با خودم گفتم سال گذشته،نیمه شعبان،

خانواده شهید هاشمی کجا بودند؟.خوش به حالشون.امروز بعد 22سال،روز عید،جمعشون،

جمع شد.

اول خجالت کشیدم که وارد حریمشون شدم اما دعای مادر شهید هاشمی و لبخند همسرش

 عجیب دلم رو گرم کرد.

با خوم گفتم خدایا،به حق این روز عزیز و این مکان مقدس،هر چشم انتظاری رو به عزیزش برسون.

انگار صدای آمین فرشته ها  رو شنیدم.

امروز قطعه شهدا شلوغ نبود اما قبرستان ،خیلی شلوغ بود.3نفر رو امروز به خاک سپردند.

توی چنین فضاهایی،بانو یه حس غریب داره.مثل همون وقتی که زل می زنم به عکس

داداش محمد و تا سوره ملک و نخونم  آرام نمی شوم....

و حالا تا شب، که نماز وحشت برایشان بخوانم،هنگم.

.............................

                     بعد نوشت:

*خوبه که من و امام خمینی (ره) هم احساسیم...

همین

+ نوشته شده در  پنجم مرداد 1389ساعت   توسط بانو  | 

سرباز...

قطعه گم شده ای از پر پرواز کم است

یازده بار شمردیم،یکی باز کم است

این همه آب که جاریست،نه اقیانوس است

عرق شرم زمین است که سرباز کم است.

همه مردم دنیا،بالقوه سربازند...

من یک سربازم؟؟!!

+ نوشته شده در  سوم مرداد 1389ساعت   توسط بانو  | 

به همین سادگی!!!!!

مهمترین مجاهدت،تبلیغ دین خداست.

خانه ات را دوست دارم....

تبلیغ دین و هدایت انسان،بزرگترین موهبتی است که می توانیم  به یک انسان عرضه کنیم.

این کار همان کار رسول الله(صلی الله علیه و آله)است دیگر،اگر یک نفر که گمراه است،به وسیله

ما هدایت شود،بسیار ارزشمند است،چرا که یک نفر که در مرز حیوانیت است،از طریق هدایت

 به انسانیت می رسد.برای این کار لازم نیست  به گستره وسیع  اطلاعات فکر کنیم،بلکه

باید به درک صحیح از طلاعاتمان،باور آنها،عمل و نشر دانسته هایمان فکر کنیم؛

باید  آن مقدار را که یاد گرفته ایم؛ برای دیگران بگوییم و توضیح دهیم.

مثلا همین که من می دانم نماز خواندن واجب است،اگرکسی را دیدم که

نماز نمی خواند،کافیست به او بگویم،نماز خواندن واجب است.به همین سادگی!

خداوند زبان را به ما عطا کرد تا عقایدمان را با آن ترویج کنیم،اگر برای احیای دین خدا به کارش

نگیریم،با حیوانات چه فرقی خواهیم داشت؟

اگر خالصانه برای دین خداوند قدم برداریم،مطمئن باشیم که خداوند زندگی ما را تضمین خواهد

کرد،خداوند وقتی می بیند یک جوان دانشجو یا تازه فارغ التحصیل شده،به جای اینکه اولویت اول

زندگی اش  بدست آوردن کار باشد،یا ...خالصانه و با عشق، چهار نعل برای دین خدا می تازد،

حتما  زندگی او را خود اداره خواهد کرد.و چه خوب است که خدا آدم را اداره کند.

اما کسانی هستند که آدم های خوبی هستند،نماز می خوانند،روزه می گیرند و..اما کاری ندارند به

اصلاح اجتماع.و تبلیغ دین خدا،هیچ حساسیتی نسبت به  دین ندارند،...این افراد مصداق آیه

 ""لیس الانسان ما سعی""هستند.

کسانی که خداوند آنها را واگذار می کند به تلاش خودشان.

چقدر بد است،اینکه خدا انسان را به تلاش خودش واگذار کند.

....................................................................

بعد نوشت:

خوشحالم.همین

 

+ نوشته شده در  بیست و هفتم تیر 1389ساعت   توسط بانو  |