ورود ممنوع
شاید سه شب توی تب سوختن،یعد از شنیدن این خبر، فرصت خوبی بود که "بی بی" خیلی از مسائل رو تو این
ایام به بانو نشون بده ،هرچند این دیدنها به خاطر لیاقت بانو نیست بلکه این خانواده عادتشون سخاوت است.
اینکه از خودت بپرسی چی شد که عاشق بی بی شدی عاشق قم شدی دلت برای رفتن به قم پرپر می زنه اینکه
دلت بخواد همه دوستان و آشنایان حتی خانواده ات رو ترک کنی به عشق بی بی مقیم قم بشی.اما تنها که
نمی شد.باید عزیزترین هم همرات می آمد.
مشخص شد که اول تو عاشق عزیزترین شدی و گفتی با خوب و خوبترش می سازم و می رم جایی زندگی می
کنم که او اونجاست یا نه اول عاشق جا شدی و وقتیدیدی شرایط عزیزترین با اونجا جوره رفتی و عاشق
عزیزترین شدی!؟
اینکه وقتی آقا رفت قم بانو تو پوست خودش نمی گنجید چون حالا با این سفر تمام دار و ندار بانو توی قم
بودند.ّبی بی که صاحب خونه بود،عزیزترین هم بود،آقا هم رفته بود.فقط خدا حال دلم رو می دونست و بس.
چقدر خوشحال بودم حس می کردم فقط جای بانو خالیه!
اما باز هم بیچاره دلم که خون شد.
بانو که از تب بلند شد، اولین کاری که کرد روی ورودی قلبش نوشت:
ورود ممنوع.
دیگه هیچکس حق نداره وارد دل بانو بشه.چون این دل خودش زمانی صاحب خوبی
داشت که خیلی عزیز بود!
در دل چگونه یاد تو می میرد؟
یاد تو یاد عشق نخستین است
یاد تو آن بهار دل انگیزیست
کاو را هزار جلوه رنگین است.
......................
بعد نوشت:
چون بانو نمی خواهد ادای عاشق های فداکار را در بیاورد. برای عزیزترین هیچ گونه
آرزویی اعم از خوشبختی و ...نمی کند!
چون عزیزترین بد جور دل بانو رو شکست.امان از دل شکسته بانو که فقط روضه های
کریمی برای حضرت زهرا (س)تبش را پایین آورد!






